تبليغاتX
منطق تقدیم کنم یا دل؟
مَن از نَهــایَتـــــــــ شَبـــــــــــ حَرفـــــــــ میـزَنَم...

یه چیزایی تو زندگی هست که اگه دوستشون نداشته باشی می تونی عوضشون کنی یا حذفشون کنی یا حداقل نادیده بگیری فقط کافیه یه کم اراده داشته باشی و تلاش کنی.

یه دردایی تو زندگی هست که از اشتباهات خودت ناشی می شه که اگه اذیتت کنن می تونی جبران کنی یا یه چیزی رو جانشینشون کنی یا حداقل نادیده بگیری اگه یه کم سطح انتظاراتت رو پایین بیاری و واقع بین باشی.

اما...

گاهی وقتا یه چیزایی یا یه دردایی تو زندگی هست که مثل سرطانه. نه! اصلا از سرطان هم بدتره! لعنتی نه درمان داره نه میشه قایمش کرد نه به تلاش و اراده ات بستگی داره. اونوقته که با خودت میگی.... نه! با خودت هیچی نمی گی!

پ.ن1:  پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

          آفرین برنظر پـاک خـــطاپوشش باد

پ.ن2: شاید تا مدت زیادی ننویسم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 12:49  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

سالها پیش تصویر یک مرد مدام به خدابم میومد. مردی با ظاهر خیلی عادی با ابروهای کلفت و موهای کم که همیشه می خندید. من همیشه از خواب دیدن وحشت دارم حتی از اینکه کسی خوابی که دیده رو برام تعریف کنه می ترسم. اما هیچ وقت از دیدن این مرد توی رویاهام نترسیدم حتی یه جورایی احساس می کردم دوستش دارم! اون زمان که فکر می کنم 12 یا 13 سالم بود خیلی در مورد اینکه این مرد کی می تونه باشه فکر می کردم و به این نتیجه رسیده بودم که این مرد کسیه که نزدیکه خونمون کتابفروشی داره چون خیلی شبیه اون بود! حتی یادم میاد یه بار با مامانم تو مطب یک پزشک که خیلی هم شلوغ بود منتظر نشسته بودیم که یه نفر یه لحظه تو مطبو نگاه کرد و رفت بیرون. می خواستم به مامانم نشونش بدم اما دیگه برنگشت.  اون دقیقا همون کسی بود که تو خوابم می دیدم . سال هاست که دیگه خواب این مردو ندیدم اما هیچ وقت اون صحنه عجیبو که اون مرد تو مطبو نگاه کرد و خندید رو فراموش نمی کنم. راستش من معمولا داستانهای عجیبو باور نمی کنم اما این یکی فرق می کنه چون خودم تجربش کردم. امروز فهمیدم که من تنها کسی نیستم که این مردو تو خوابم دیدم! عکسش اینجاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 1:19  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

حیف

من دلبسته ام

و تو پابسته

من تنها به تو

و تو تنها به کفشهایت!

                                                                       "ماهی سیاه کوچولو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:28  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

چند روز پیش

کسی که تو را خیلی دوست دارد

به من گفت

که تویی که مرا دوست داری

 او را دوست نمی داری

چند روزی است

عادت کرده ام

به لبخند های گاه به گاه تو

و قناعت می کنم

به نگاههای عجیب غریبه ای

 که چشم هایش آبی است


پ.ن: مدتی نبودم.(کلا نبودم!)

                                                                           "ماهی سیاه کوچولو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 1:4  توسط ماهی سیاه کوچولو | 


تو بگو

کدام پنجره

به سوی نگاه تو باز می شود

و در انتهای کدام جاده ی دلتنگی

می توان به حس حضور تو رسید؟

تو بگو

چه کسی می تواند بنوازد

چه کسی با کدام ساز؟

آهنگ عاشقانه ی قلب تو را

که تنها من می شنوم و تو می دانی؟

تو بگو

صدای گام های تو

(وقتی از کنارم می گذری)

به کدام لهجه ی غریب است

که معنایش را

تنها من می فهمم و تو می دانی؟

آری!

برای من

سکوت تو

تمام حرف های جهان است

                                                                   "ماهی سیاه کوچولو"

پ.ن: پوشیده چون جان می روی....... اندر میان جان من...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 16:46  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

تو می روی

و گامهای تو

تمام عشق را به خانه می برد.

تو می روی

و دست های تو

تمام کوله بار خواهش مرا

تمام لحظه های خالی نیایش مرا

به سرزمین پوچ بی ترانه می برد.

تو می روی و من بدون تو

کسی به جز منم!

کسی به نام انتظار

کسی به نام لحظه ی دوباره ی نگاه گاه گاه تو

کسی به نام جاده های دور و راه راه تو

کسی که ناله های خواهشش

و دست های تشنه ی نوازشش

و چشم های خیس پر ستایشش

                   همه به خانه ی تو می رسد.

                                                                     "ماهی سیاه کوچولو"

 

پ.ن1: و عشق صدای فاصله هاست....

پ.ن2: پوشیده چون جان می روی!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 19:30  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

آکورد اول:

دارم سعی می کنم به این چیزا فکر نکنم. یا لااقل یه جور دیگه نگاه کنم. مثلا به این که چرا مدتیه همه از من بدشون میاد. چرا تمام حرکات منو زیر نظر دارن. چرا اونقدر ازم متنفرن که حتی نمی تونن این نفرتو پنهان کنن. چرا امروزم با دیروزم فرق نمی کنه. چرا نمی تونم خودم باشم. چرا تنهام نمی ذارن.

آکورد دوم:

چند روز پیش از یکی از دوستام پرسیدم که آیا از دست من ناراحته؟ و ازش خواهش کردم که اگه من اشتباهی کردم بهم بگه. ناگهان رفتارش عوض شد و شروع کردن به عزیزم عزیزم گفتن. تعجب کرده بود. نمی دونست نگاهش همه چی رو لو میده. شاید هم انتظار نداشت من معنی نگاهش رو بفهمم. البته طبیعیه. آدمها همیشه انتظارشون از من کم بوده و این دقیقا همون چیزیه که همیشه می خواستم، من از نظر اونها همیشه در حاشیه بودم و انتظار نداشتن که وارد متن بشم!

آکورد سوم:

گاهی نشون دادن شخصیت واقعیم به دیگران بدجوری شوکه شون می کنه. ناگهان می بینن کسی که جلوشون ایستاده اون کسی نیست که می شناختن و چیزی که داره می گه اون حرفی نیست که انتظار شنیدنشو داشتن. این حالت کم اتفاق می افته اما گاهی واقعا کنترل این سوییچ کردن ها از دستم خارج می شه. گاهی یادم میره که به خودم چه قولی داده بودم.

آکورد چهارم:

    و عشق

    صدای "فاصله" هاست

    صدای فاصله هایی که غرق "ابهامند"

    صدای فاصله هایی که مثل نقره "تمیزند"

    و با شنیدن یک "هیچ " می شوند کدر

    همیشه عاشق تنهاست

    و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

                                    (سهراب سپهری)

(نمی دونم چرا مدتیه این شعر مدام به ذهنم میاد!)

 

پ.ن1: پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من...

پ.ن2: خدایا ازت می خوام که همه چیز درست بشه. ازت می خوام اگه قراره کسی تو این ماجرای احمقانه آسیب ببینه اون من باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1:14  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

تو هیچ وقت نخواهی دانست. آنچه می دانم تنها همین است... این شعرها و دلتنگی ها همین جا در تاریکی همین صفحه دفن خواهند شد. روزی نام اینجا را می گذارم: گورستان رویاهای یک ماهی سیاه. (آن روز دیگر "کوچولو" نیستم ، بزرگ شده ام حتما...)  

مطمئن نیستم! آیا نگاه کردی؟  نگاه کردی یا این تنها شبح امیدی برای نگاه تو بود؟ من مسافر تمام خیابان های جهانم. همیشه به جستجوی تو بوده ام. تو اما تنها عابری بی توجه. نمی دانم. شاید نگاه کردی. نگاه ها معنی دارند اما من معنی شان را نمی فهمم.

راستی تو نمی دانی کدام لحظه واقعیت و رویا به هم گره خوردند؟ تو نمی دانی من کی به خواب رفتم؟ امروز؟ دیروز؟ از آغاز؟

من "سیرانو" یی هستم که در این سکوتی که تو ساخته ای نقش بازی می کند. من قهرمان این تراژدی بی پایانم. یا شاید بی آغاز! نمی دانم. تو دنیایت در سکوت می گذرد و من تنها سخن گفتن می دانم. مرا محکوم نکن. نگاه، زبان من نیست. زبان، زبان من است!

                                                                                  "ماهی سیاه کوچولو"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:6  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !

 

پ.ن

1- از بس گوش کردم حفظ شدم دیگه! عاشق جمله ی آخرشم. قدرت جادویی سید علی صالحی در کنار هم گذاشتن کلمات و صدای جادویی خسرو شکیبایی بدجوری حالمو خوب می کنه. وقتی گوش می کنم انگار همه چیز یادم میره. با اتفاقی که دو هفته پیش برام افتاد و شوکی که بهم وارد شد واقعا به چیزی احتیاج دارم که حالمو خوب کنه.

2- در یک لحظه همه چیز عوض شد. با یک جمله همه چی رو خراب کرد. نمی دونم شاید من اشتباه می کردم و نگاه من به اون با نگاه اون به من فرق می کرد اما نمی خواستم بفهمم. اونقدر حالم بد بود که مریض شدم. نمی دونم باید چطور تو چشماش نگاه کنم. خدا رو شکر که فقط دو روز در هفته میرم خونه. کاش می شد اون دو روز هم نرم! سعی می کنم تا حد امکان نبینمش.

3- امیدوارم نا خواسته بهش آسیب نزده باشم. همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 22:59  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

متن سنگ قبر پروين اعتصامي

این که خاک سيه اش بالين است

اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي از ايام نديد

هر چه خواهي سخنش شيرين است

 

 

متن سنگ قبر فریدون فرخزاد

ای کسانی که دلم پیش شماست

غم ایران همه تشویش شماست

تا فریدونم و فرخ زادم

شعله ی آتشم و فریادم

دل من آتش جاویدان است

مرده و زنده ی من ایران است

 

 

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

واز نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من آمدي براي من 

اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

 

متن سنگ قبر کوروش کبير

اي انسان هر که باشي واز هر جا که بيايي

ميدانم خواهي آمد

من کوروشم که براي پارسي ها اين دولت وسيع را بنا نهادم

بدين مشتي خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

 

 

متن سنگ قبر فريدون مشيري

سفر تن را تا خاک تماشا کردي

سفر جان را از خاک به افلاک ببين

گر مرا مي جويي

سبزه ها را درياب با درختان بنشين

 

 

متن سنگ قبر فردين

بر تربت پاکت بنشينم غمناک

کوهي زهنر خفته بينم در خاک

از روح بزرگ هنريت فردين

شايد مددي به ما رسد از افلاک

 

 

متن سنگ قبر بابک بيات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

متن سنگ قبر خسرو شکيبايي

در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد

عشق پيدا شدوآتش به همه عالم زد

 

 

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد بود

 

 

متن سنگ قبر شاپور

قلبم پر جمعيت ترين شهر دنياست......

 

 

متن سنگ قبر سهراب سپهري

به سراغ من اگر مي آييد

نرم وآهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من

 

 

متن سنگ قبر منوچهر نوذري

زحق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهاني

چه توفيقي از اين بهتر که خلقي را بخنداني

 

 

متن سنگ قبر وينستون چرچيل

من براي ملاقات با خالقم آماده ام

اما اينکه خالقم براي عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چيز ديگريست

 

 

متن سنگ قبر اسکندر مقدوني

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافي نبود

 

متن سنگ قبر نيوتن

طبيعت وقوانين طبيعت در تاريکي نهان بود

    خدا گفت بگذار تا نيوتن بيايد.....

      وهمه روشن شد

 

 

متن سنگ قبر لودولف کولن(رياضي دان)

141562353589793238462633862279088/ 3  (توضیح : عدد پی л تا سی رقم اعشار)

 

 

متن سنگ قبر فرانک سيناترا(بازيگر و خواننده)

بهترين ها هنوز در راهند....

انسانهاي بزرگ واقعا" بزرگند

 

 

متن سنگ قبر ويرجينيا وولف(نويسنده)

در برابرت خود را پر ميکنم از فرار نکردن

اي مرگ.

پ.ن

1- من دلم می خواهد

   خانه ای داشته باشم پر دوست....

2- پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من... هنوز...

3- ؟!!؟!!؟

 ۴- کدومشو بنویسم رو سنگ قبرم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:31  توسط ماهی سیاه کوچولو |